علیرضا رو به روی صندلی پدر نشسته بود و مادر و خواهرش در کنار دو دستش. نان را که تکه کرد و قاشق را درون ظرف غذا برد موبایلش تکان خورد. عادت داشت وقتی کنار خانواده بود گوشی اش را روی ویبره بگذارد تا فقط خودش بفهمد و بس. موبایلش را برداشت و زیر میز شروع کرد به خواندن : " اون قد برام بی ارزش شدی که همه ی خاطراتتو همین الان ریختم دور! دیگه هم نه زنگ بزن و نه اس ام اس بده " همانطور که لقمه را می چرخاند یک آن مرور کرد چهار سال و نیم خاطره را که در یک چشم بهم زدن دیلیت شده بود؛ حتا بی خداحافظی ای. نمی توانست سرش را بالا بیاورد. می ترسید حلقه ی اشکش را که به زور درون کاسه ی چشمش نگه داشته بود خواهر کوچکش ببیند و همه ی خانه را به هوای گریه کردن علیرضا روی سرش بگذارد. مجبور بود لقمه های خشک لعنتی را بدون دست درازی به لیوان آب پایین بدهد. حالا می فهمید گاهی تحمل بعضی لحظات چقدر سخت است. پیش خود فکر می کرد مگر می شود کسی یک آن تمام نقش و نگارها و تصاویر ذهنش را پاک کند؟ تصاویری که او برای ثبت تک تک آن ها از خیلی چیزها گذشته بود. خدا خدا می کرد پدر یا مادر نگاهش نکنند. موبایلش را همان جا زیر میز فرو کرد در جیب تنگ شلوار اسپورتش و بی آنکه چیزی بگوید از سر میز بلند شد و رفت. پدر مسیر رفتنش را نگاه می کرد و مادر در سکوتی که غیرطبیعی حاکم شده بود گونه اش آرام آرام خیس می شد.
+ نوشته شده درسه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 23:31 توسط مجتبا آقابابایی |
دارد همه چیز به هم میریزد. قاصدکی مصر است پنجره ی اتاق را لیس بزند. باد تندی می آید. یکی از شاخه های درخت بید عجیب روی شاخه ی کناری می غلتد. زیر کتری را روشن کرده ام؛ خیره به آتش یاد آخرین سیگارم می افتم. یاد قولی که به مهری دادم تا دیگر سیگار نکشم. ابرها امروز تیره تر شده اند یا حداقل من اینجور حس می کنم. آخر من به ابرهای روزهای پیش کاری نداشتم. روزهای پیش مهری خانه بود و چیزی که مهم نبود ابر بود و باد و باران. اما الان همه چیز مهم است. این که باران ببارد یا نه؟ این که باران تند ببارد یا نه؟ این که باران با باد ببارد یا نه؟ چون مهری نیست. چون وقتی مهری نباشد هیچ چیز مهم نیست. خدایا چرا من این قدر بی تابم؟ انگار گوی قرمز رنگی در دلم این ور و آن ور می شود. نمی توانم یک جا بند شوم. از وقتی مهری رفته بارها این گل های قالی را شمرده ام. بر می گردم آشپزخانه. ظرف های نشسته مدام جلوی چشمانم رژه می روند. این گاز لعنتی هم انگار رمق ندارد. همیشه آب زودتر از امروز جوش می آمد! یا من این گونه فکر می کنم. آخر قبل از امروز مهم نبود آب کی جوش می آمد. چون مهری بود. مهری بود که همیشه می گفت : "رضا آب جوش اومده ها! " و من تازه می فهمم چقدر یک جمله ی روزمره می تواند مهم باشد؛ اگر راوی اش دیگر نباشد تا تکرارش کند. پنجره ی اتاق به هم می خورد. قاب عکس کنار راهرو کج شده. باد هر لحظه شدیدتر می شود. مهری رفته است نانوایی. دم در همان طور که پاشنه ی کفش هایش را بر می چید گفت : " تا چایی رو دم کنی، اومدم. " دارد همه چیز به هم می ریزد. ته دلم شور می زند. نکند مهری نیاید؟ آخ، چه احساس دلتنگی یی دارم. پس چرا نمی آید؟ چرا کسی در خانه را نمی زند؟ چرا آب جوش نمی آید؟ چرا این ابرها نمی بارند؟ چرا قاصدک شیشه را ول نمی کند؟ چرا من اینگونه ام؟ این ها نشانه ی چیست؟ مهری ... مهری ... کجایی تو؟ انگار سال هاست گمت کرده ام! چه قدر دوری تو! چرا نمی آیی؟ اگر تو نیایی من این سوال ِ " چه قدر دیر کردی؟ " را از که بپرسم؟! " اگر تو نیایی ... " چه جمله ی مزخرفی ست. چه فکر احمقانه ای ست. مگر یک نانوایی رفتن چه قدر می تواند طول بکشد؟ ای کاش خودم رفته بودم. ای کاش هوس نان داغِ تازه نکرده بودم. اصلن انگار امروز با بقیه ی روزها فرق دارد. شاید من اینگونه فکر می کنم! تقویم عصر سرد شش دی ماه را نشان می دهد. عصر یک روز سرد زمستانی. آسمان دارد گرگ و میش می شود. سری به اتاق خوابمان می زنم. دست می کشم روی تخت. روی جای مهری. کمد لباس هایمان را باز می کنم. دست می کنم لای یکی از لباس هایش. می بندم. آسمان می غرد. دلم هری می ریزد پایین. می لرزم. پنجره هم می لرزد. بالاخره آب جوش آمد. گردو و پنیر را می چینم روی میز. ساعت کندتر از همیشه می دود. چقدر دیر کردی مهری؟! چایی را دم می کنم. صدای باران می آید. فقط صدای باران می آید. می روم کنار پنجره. ها می کنم. دارد همه چیز به هم می ریزد. باد و باران دست به دامان هم شده اند. بخاری را زیادتر می کنم. راه می روم. از این اتاق به آن اتاق. از آشپزخانه تا پذیرایی. در حمام را می بندم. راه می روم. در اتاق خواب را هم می بندم. راه می روم. به سقف خیره می شوم. یادم نمی آید قبلن ترک سقف را دیده باشم. قاب عکس راهرو را صاف می کنم. راه می روم. می ایستم کنار در. شانه ام را می چسبانم به چهارچوب و دست هایم را فرو می کنم در جیب هایم. خیره به روی ساعت به صدای باران گوش می کنم. فقط صدای باران می آید. *** صدای زنگ پرتم می کند روی اف اف. *** به چشمانم که زل می زند، پرده ی اشکی تصویرش را مات می کند. مکث می کند. از تعجب چشمانش گردتر شده. آب گلویش را قورت می دهد؛ - چیزی شده رضا؟ - چرا این قدر دیر کردی مهری جان؟! مُردم از دلشوره! - برای چی آخه؟ همش نیم ساعت نشد عزیزم! مهری راست می گوید. همه اش نیم ساعت نشد! کاشان – دی ماه 87
+ نوشته شده دریکشنبه 22 آذر1388ساعت 2:10 توسط مجتبا آقابابایی |
1 زنگ که زدی شیر آب ظرفشویی را بستم و هل هلکی رفتم سمت جالباسی . الان بود که می رسیدی و همه چیز به هم می ریخت . سریع شلوار لی پاچه پاره را کشیدم بالا و زیپ نکشیده پریدم تو راهرو . اول پله های طبقه سوم حس می کردم فقط چند متر دیگر داری تا پای در . در را که باز کردم داشتی دستت را به سمت زنگ می بردی که گفتم : زود بیا تو! به جای جواب این سلامم سریع پاکت سفید بزرگ وسایلت را انداختی تو و در را بستی . 2 لباست را که در می آوردی از سایه ای که روی دیوار می افتاد دلم هری ریخت پایین . قلبم تند تند شروع کرد به زدن . خدا لعنت کند سازندگان رنگ روغنی را . 3 چایی آماده س ، بریزم ؟ 4 بعد از دو ساعت بالاخره گفتی : چرا؟ چرا اون کارو کردی؟ نمی دانستم چی باید در جوابت بگویم ! بعد از یک سال که نه به تلفن هایم جواب داده بودی و نه حتا حاضر بودی بشنوی چه می گویم یکدفعه بیست متر مانده به خانه گفتی دارم می آیم من چه می توانم بگویم ؟ بگویم همه اش تقصیر من بود ؟ نبود ؟ بگویم من دروغ گفتم ؟ نگفتم ؟ بگویم چرا هیچ حرفی نزدی ؟ زدی ؟ بگویم پل عابر پیاده یادته ؟ نیست ؟ بگویم مگر چقدر سرعت داشتیم ؟ ترمز که دست تو بود ! نبود ؟ شب بود ؛ درست ؛ غم بود ؛ درست ؛ خندیدی ؛ درست ؛ خندیدم ؛ درست ؛ گرم بودی ؛ درست ؛ داغ شدم ؛ درست ... اما ... اما نگفتی که بسه ! گفتی ؟ نگفتی نه ! ای لعنت به نه ... نه نه نه نه نه نه . همش که نه ! پس کی یه راهی یه مقصدی ! نمی شه که نشد ... همش نمی شه ! اگه بخوای وایسی و دنیا همینطور بگه نمی شه که نمی شه . می شه ؟ تقصیر منم بود . نمی گم نیست اما خودتم نخواستی . یعنی می دونی برداشت من غلط بود . اصلن من کلن همش برداشت غلط می کنم . حتا زمانی که با دست پس می کشیدی و با پا پیش . خب چکار کنم ؟ یعنی چی کار باید می کردم ؟ شب بود . سرد بود . بخاری تا آخر بالا کشیده بود . برف می آمد . رفتی زیر پتو . آمدی کنار پنجره . دیدمت . در انعکاس قرمز لامپ . قهوه ای پوشیده بودی ، با شلوار سورمه ای نخی که گرم گرم بود . دختر همسایه هم پشت پنجره بود . هیچ شبی نبود . اما آن شب بود . بود . مجبور بود باشد . اما من ... نه نه مجبور نبودم . خسته بودی . چشمانت خواب آلود بود . خوابیدی ... 5 رفتم که بیایم اما ... 6 حالا چه می خواهی ؟ جانم را ؟ مالم را ؟ روحم را ؟ همه اش مال تو ... هر چه می خواهی بردار و بکَن . من زخم هایم از صله گذشته . کار کار خودته . زود باش ... 7 دِ حرف بزن لعنتی ... بعد از یه سال اومدی فقط نگاه کنی تو چشمام ؟ من طاقتشو ندارم ... خلاصم کن! 8 - بازگشت به دنیای تو همیشه برام گرون تمام شده ! باور کن . یادت می آد ؟ نمی آد ؟ هنوز که خیلی نگذشته . همین چند وقت پیش بود یادت آوردم . آخه تو که خنگ نبودی قبلنا ! گفتی بسه ... دیگه دارم بالا میارم . گفتم خب باشه . اذیتت نمی کنم . گفتی بی خیال بابا ... ما رو به کشتن می دی آخر ! دیدی نمردی ... دیدی من همیشه هم اشتباه نمی کنم ؟ دیدی نمی تونی این دفعه فرار کنی . یادته گفتم یه محکوم به مرگ همیشه نمی تونه فرار کنه . گفتی بی خیال بابا . حواست نبود . کُشتی ما رو ! گفتم بالاخره میام سراغت . حتا از اونور پیاده رو که تو خواب دیده بودی! 9 یادم نمی آید ! هیچ وقت اینجوری حرف نزده بودی ! هیچ وقت . 10 دستانش می لرزید . دست کرد در جیب شلوار سرمه ای رنگش و تیغه ی اصلاحش را در آورد . موهایش را از پشت بسته بود . من اینجوری بیشتر دوست داشتم . همیشه . به خصوص در انعکاس قرمز شب خواب ها . از جیب دیگرش چند نرگس وحشی دست چین شده ریخت روی فرش . بغض کرده بود . لبانش می لرزید . لبانش . دیدم که قطره ای از پیشانی اش ریخت روی لبه ی تیغ . اشکم نااختیار از چشمم رها شد . راضی بودم . گفت : مجبورم ... باور کن! *عنوان برگرفته از نام فیلمی ست از روبر برسون
+ نوشته شده درشنبه 16 آبان1388ساعت 1:47 توسط مجتبا آقابابایی |
اندازه شب بود . راسته ی حسینیه ی ارشاد را گرفته بودیم و کنار هم قدم می زدیم . گفت : "عشق آدم باید اندازه ی آدم باشد . قواره ی آدم باشد . به آدم بیاید و دیگران آدم را مسخره نکنند ." سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان می دادم . نمی دانستم یا نمی خواستم بدانم چه می گوید . چند شب است کنار حسینیه ی ارشاد می ایستم . از وقتی جدا شده ایم مدام دنبال اندازه ام می گردم! گاهی به آدم هم فکر می کنم . به آدم بودن . به اندازه ی آدم بودن .
+ نوشته شده دریکشنبه 25 مرداد1388ساعت 23:54 توسط مجتبا آقابابایی |
تصادف تصادف ؛ همیشه به این موضوع فکر می کنم . این که چه قدر تصادف در زندگی ام کم است . چه قدر بی حادثه ام ، یا بهتر بگویم بی حادثه بوده ام . تا دیروز . تا ساعت پنج عصر . تا چهارراه ولی عصر . تا تئاترشهر . تا نیمکت سیمانی گرد جلوی تالار اصلی . زیر سایه ی چناری که تازه آب داده شده بود . و ناگهان تصادف . از وقتی یک دیگر را ندیده بودیم چند سال می گذشت . درست نمی دانم چند سال ، اما هم سالش را می دانم و هم چندش را . آخرین بار آخرین جمله ها را گفته بودم : "یه روز هم دیگر رو می بینیم . روزی که کرخت شدیم . روزی که حال پیاده روها رو نمی فهمیم . روزی که همه ی شهر و خیابوناش برامون یه رنگه . روزی که از دو طرف خیابون ، بدون اینکه دست برای هم تکان دهیم ، می گذریم ." گفت : "ندیدن و نگذشتن هم گاهی حادثه است . خودت گفتی! " پلکی زد و رفت . تکیه دادم به همان چنار تازه آب داده شده . سخت تشنه ام بود .
+ نوشته شده درچهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0:9 توسط مجتبا آقابابایی |
بازگشتی کوتاه به قصه ثانیه ها ایستادم سر چهارراه . آب گلویم را قورت دادم . دستانم می لرزید . چراغ قرمز بود . سی و هفت ثانیه ، سی و شش ثانیه ، سی و پنج ثانیه ... . پلیس لحظه ای نگاهم کرد . پسرک دعا فروش به راننده ها التماس می کرد . نوزده ثانیه ، هجده ثانیه ... یک آن ترس برم داشت . نکند ... سرم را سمت ماشین ها چرخاندم . تصمیمم را از قبل گرفته بودم . سه ثانیه ، دو ثانیه ، یک ثانیه ؛ ماشین اول نه ، ماشین دوم ...
+ نوشته شده درشنبه 10 مرداد1388ساعت 17:44 توسط مجتبا آقابابایی |
در روزهای سرگردانی ... چتر و گربه و ديوار باريك
هرگز نخواسته بودم نويسنده باشم. همه چيز با يك ساعت مچي«وست اند واچ» شروع شد. تقصير هم تقصير گاو بود.
كلاس چهارم بودم يا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشهي اتاق و يكي دو ساعتي ميشد دفترم را باز كرده بودم و، به جاي نوشتن، ته مدادم را ميجويدم. پدر كه با جديت و علاقهي زيادي وضع درسي مرا زير نظر داشت، گمانم حالت غيرعادي مرا ديده بود كه گفت: «چرا مثل خر توي گل گير كردهاي؟»
من نميدانستم خر چطور توي گل گير ميكند. اما خودم يكي دو بار توي گل گير كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالي دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.
آن روز درس تازهاي داشتيم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را ميفهميدم چيست، چيزي را بايد عينا رونويس ميكرديم. نه يك بار، نه دو بار، گاهي بيست سي بار. حساب را هم ميفهميدم چيست، چيزي را بايد در چيزي ضرب ميكرديم يا از چيزي كم ميكرديم يا به چيزي اضافه ميكرديم. و مگر در زندگي روزمره كار ديگري غير از اين ميكرديم؟ اما نوشتن «انشاء» چيز تازهاي بود.
پدر گفت: «اين كه چيزي نيست.»
راست ميگفت. براي پدر هيچ چيزي چيزي نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بيشتر نخوانده بود اما هم او بود كه براي اولين بار در ده زادگاهش زورخانه داير كرده بود؛ پايگاهي براي تبليغ عقايدش (پدر بفهمي نفهمي تودهاي بود). هم او بود كه با مكاتبات پيگيرش به اين مقام يا آن، سرانجام، پاي پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پاي برق را و حمام بهداشتي و كلانتري و تلفن را. اين را همه ميدانستند. اما پدر كار ديگري هم كرده بود كه هيچكس نميدانست، جز من. پدر نميدانست كه من روزي آن كشوي سحرآميز را كه قلمرو ممنوعهي او بود، باز كردهام و، ميان اشياء مرموزي كه آنجا بود، دست بردهام به كتابي كه در صفحهي اولش وصيت كرده بود: «هيچ يك از فرزندانم حق ندارد تا زماني كه در قيد حيات هستم اين كتاب را بخواند.»
براي پدر نوشتن انشاء چيزي نبود. براي من اما نوشتن معناي اطاعت را داشت. چيزي را بايد ميگذاشتند جلووم و به من تكليف ميكردند از روي آن بنويسم. و اين كاري بود كه، در واقع، در همهي موارد زندگي ميكرديم. گفتم: «آخر چطور؟ بايد چيزي باشد كه از روي آن بنويسم!»
بقیه ی داستان در ادامه ...
+ نوشته شده درجمعه 28 تیر1387ساعت 9:11 توسط مجتبا آقابابایی |
به او که آرام و عاشقانه در شهری که دوست می داشت زنده گی می کرد ... قلب کوچولویم را به چه کسی بدهم ؟ نادر ابراهیمی من قلب کوچولویی دارم خیلی کوچولو خیلی خیلی کوچولو.مادربزرگم می گوید:قلب آدم نباید خالی بماند.اگرخالی بماندمثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می کند.برای همین هم مدتی ست دارم فکر می کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم یعنی راستش چطور بگویم ؟دلم می خواهدتمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...یا ...نمیدانم...کسی که خیلی خوب است کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست می گویم دیگر نه؟ پدرم می گوید:قلب مهمان خانه نیست که آدم ها بیایند دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پائیز باد با خودش ببرد... قلب راستش نمی دانم چیست اما این را میدانم که فقط جای آدم های خیلی خیلی خوب است-برای همیشه... خب...بعد از مدت ها فکر کردم تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم و این کار را هم کردم... اما... اما وقتی به قلبم نگاه کردم دیدم بااین که مادرخوبم توی قلبم جا گرفته خیلی هم راحت است باز هم نصف قلبم خالی مانده... خب معلوم است من از اول هم باید عقلم می رسید وقلبم را به هر دوتاشان می دادم:به پدرم ومادرم. پس همین کار را کردم. بعدش میدانید چطور شد؟بله درست است. نگاه کردم و دیدم که باز هم تمی قلبم مقداری جای خالی مانده... فورا تصمیم گرفتم آن گوشه ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر که خیلی دوستشان داشتم و این کار را هم کردم: برادربزرگم خواهرکوچکم پدربزرگم مادر بزرگم یک دائی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جای دادم... فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده...این همه آدم توی قلب به این کوچکی مگر می شود ؟ ام وقتی نگاه کردم خدا جان! میدانید چه دیدم؟ دیدم که همه ی این آدم ها درست توی نصف قلبم جا گرفته اند:درست نصف-با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می خندیدندو هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند... من وقتی دیدم همه ی آدم های خوب را دارم توی قلبم جا میدهم سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما ... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت....دلم هم سوخت...اما چکار کنم؟جانگرفت دیگر.تقصیرمن که نیست حتما تقصیر خودش است.یعنی راستش هر وقت که خودش هم با زحمت و فشار جا می گرفت صندوق بزرگ پولهایش بیرون می ماند و او دوان دوان از قلبم می آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
+ نوشته شده درپنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 17:29 توسط مجتبا آقابابایی |
آخرین ویرایش ...
یادگاری
هر دو خیزیدیم روی فرش . بی هوا زدند . گلوله بود یا باران ، نمی دانم ! فقط می دانم آن قدر زیاد بود که آنی خانه خراب شدیم . روز ، به شب می زد . مادر رفته بود خرید . اذان می گفتند . زهره از اتاق نشیمن پرت شده بود کنارم . پاهایم زیر چهارچوب پوسیده ی در گیر کرده بود . نور کم رنگی از لای پنجره پاشیده بود روی زهره . قشنگ تر از همیشه به نظر می آمد . مثل چند سال پیشِ خودم . سالم بود . کم نفس گردن بند نقره ای رنگم را باز کردم . مات مانده بود که چه وقت این کارهاست ! گفتم : " خودت گفتی وصیت کن بعدِ مرگِت بِدَنِش به من ! "
از جواب شوخی سال های پیشش جا خورده بود . وقتی متوجه تیزی یکی از همین باران ها روی سینه ام شد تصویرم در چشمانش رو به تاری رفت . مات شدم . گفت : " همیشه به مامان دروغ می گفتم زهرا اذیتم می کنه ؛ اما این دفعه اگه بیاد خونه بِهِش می گم راستی راستی اذیتم می کنی . می گم تو این فلاکت شوخیت گرفته . می گم .... " صدایش می برید .
...
دنیا پیش رویم سیاه تر می شد . صدای اذان با هیاهوی مردم هَم می خورد . نور پنجره کم رمق تر به نظر می آمد . پلک هایم سنگینی می کرد .
صدای مادر از دور ، دورتر می شد ...
+ نوشته شده درجمعه 3 خرداد1387ساعت 16:21 توسط مجتبا آقابابایی |
این هم یه داستان خوب از بهرام صادقی عافیت باد گرم ـ باد گرمي كه به آهستگي و لختي ميوزد ـ لنگهايي را، كه بر ديوار و شاخه هاي پژمرده درختها آويختهاند، تكان ميدهد. چند دكان نيمهخراب و يكي دو خانه پراكنده اكنون در اين گرماي كشنده و در زير اين آفتاب داغ سرسامآور، ديگر گويا نقطههاي سياهي بيش نيستند كه در اين منطقه خارج شهر در ميان زبالهها و پستي و بلنديها و جويهاي بيآب و ديوارهاي گلي فرو ريخته قرار گرفتهاند. دكانها و خانهها عبوس و خسته به نظر ميآيند. آيا بدين علت كه درهايشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گويي دهانش را از وحشت يا خستگي گشوده و ديگر نتوانسته است ببندد. مردي كه ناگهان از پشت تپه زبالهها به سوي حمام آمده است و چتر پارهاي در دست دارد اندكي صبر ميكند كه تابلو حمام را بخواند. اما پيش از آن سعي ميكند كه چتر را برسر بگيرد ـ بيفايده است… دستش آهسته به پائين ميآيد. «گرمابه گلناز ـ عمومي زنانه و مردانه ـ داراي هفت دستگاه دوش خصوصي». مرد كمي پابهپا ميكند و بعد ميگذرد و در گذشتن نگاهش به كاغذي ميافتد كه به ديوار حمام چسباندهاند: «حمام عمومي براي تعميرات لازم تعطيل است.»
و حالا ما در حمام خصوصي هستيم. يك سرسراي دراز كه به دالان بيشتر شبيه است و در دو طرف آن صندليهاي لهستاني گذاشتهاند. صاحب حمام پشت دخلش چرت ميزند، مگر وقتي كه تسبيح درازش از لاي انگشتها بلغزد و بيفتد. ريش بلند حنا بسته و سر تراشيدهاي دارد. كت و شلوار پوشيده است و كراوات كهنهاي بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است كه انگار... بادبزن از دست ديگرش ميافتد. خميازهاي ميكشد و به آنها كه منتظرند نگاه ميكند و چشمهايش را ميبندد.
در سرسرا مردي جابهجا ميشود. صداي صندلي. با روزنامهاي كه در دست دارد خودش را باد ميزند و بلند ميگويد:
ـ پنكه كار نميكند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
صاحب حمام در وضع خود تغييري نميدهد. مگرنه اينكه مشتري خود جواب خودش را داده است؟
يك دختر تازه سال از بيحوصلگي بهخودش ور ميرود. لباس و موهايش آخرين مد است، اما چشمهاي خمار بيحالتي دارد ـ ظاهراً دوره اين يكي ديگر گذشته است. از داخل نمرهها صداي مبهم و گنگ سرفه و ريختن آب و صحبتهاي نامفهوم به گوش ميرسد. ناگهان ساعت ديواري زنگ ميزند. مرد بهخود ميآيد و روزنامه را مرتب ميكند (آخر او هم چرت ميزده است) و خواندنش را دنبال ميكند: «هر مادري وظيفه دارد كه كودك خود را با شير خودش تغذيه كند، زيرا براي كودك غذاي بهتر از شير مادر نيست. شش الي دوازده ساعت بعد از اينكه كودك شما...» ـ كودك من؟ ـ «… بهدنيا آمد بايد او را شير بدهيد...» مرد ملتمسانه به دختر نگاه ميكند. نگاهش ترسيده و ناراحت است. اما دختر زير لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت ميزند و گويا در رويا فرو رفته است. مرد زير لب ميگويد: «نه... نه...» سرفهاش ميگيرد و بلندتر ميگويد: «اين بيعدالتي نيست؟» عادتي دارد كه حرفهاي خود را به صورت سوال بيان ميكند. دختر ميگويد: « با من بوديد؟»
ـ نه... نه...
و مرد باز سرش را در روزنامه فرو ميبرد: «... قبل از آمدن شير، مادهاي به نام ماك از سينههاي شما ميآيد كه حاوي مواد مغذي است.» ورق ميزند. «كاپيتان گفت امشب حركت نخواهيم كرد و در حالي كه چهرهاش را به سوي جزيره ماريبو باز ميگرداند ادامه داد: در اين جزيره حوادث عجيبي روي ميدهد. ميگويند هر كسي به آنجا برود سنگ ميشود.»
بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ...
+ نوشته شده درسه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 19:26 توسط مجتبا آقابابایی |
داستانک 4 ترس دو نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود . تاریک تاریک . اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش را گرفتم . نبضش به تندی می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .
+ نوشته شده درسه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 23:1 توسط مجتبا آقابابایی |
داستانک 3 غم کودکی کودک می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ... مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ... ...
+ نوشته شده دریکشنبه 25 فروردین1387ساعت 11:50 توسط مجتبا آقابابایی |
داستانک ۲
حادثه
زن از پشت ویترین مرد را می دید . مرد به زنی می خندید . مرد زن را دید . زن سراسیمه رفت . حادثه تمام شد . مرد دیگر نخندید .
به شب می اندیشید ...
+ نوشته شده درپنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 13:57 توسط مجتبا آقابابایی |
سلام . فعلن برای شروع سال نو این داستان را داشته باشید تا نگارش داستان خودم به پایان برسد . كمربند صاعقه
بيشتر آرتيستهاي سريال يك كمربند پهني داشتند كه وسطش علامتي بود. من در تمام آن سالها كه هيچكدام از وسايل آرتيستي را نداشتم، فكر كردم كه شايد آسانترين آنها فراهم كردن اين كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرميِ قالب سر و عينك پهن خلباني را نداشتم. گير نميآمد. در هيچ جا نميشد سراغ گرفت. كمربند خودمان يك كمربند نازك قهوهاي بود. اما شايد ميشد كمربند پهن و سياه آرتيستي را يك جايي گشت و پيدا كرد و يا درست كرد. جاهايي را كه كمربند ميفروختند سر كشيده بودم. هيچكدام كمربند آرتيستي نداشتند، يا كمربندهايي مثل كمربند خودم براي آدمهاي حقير گمنام، بچه مدرسهايهاي محكوم به چوب و فلك، كارمندهاي محكوم به دفتر و دستك و دامادهاي محكوم به عروسي داشتند كه كمر سياه ميبستند. كمربند بزرگواري و دلاوري، كمربند آرتيستي در هيچجا نبود. نميدانم به چه مستمسكي، با چه دروغ و بهانهاي، يكي از خواهرها را كه همراهتر بود راضي كردم كه از پارچهي سياهي كمربند پهني براي من درست كند. كمربند براقِ چرمي نميشد، ولي يك اميدواري بدبخت دوري، يك اميد به معجزهاي داشتم كه شايد اين كمربند برق صندليهاي چوبي قهوهاي سينماي سريال، بوي سينماي سريال و ذوق و التهاب تاريكي تالار سينما را با خودش بياورد، چيزي از رنگهاي خاكستري، سياه و سفيد براق فيلم را در خودش داشته باشد، چيزي از دشتها و درهها و جادههاي آسفالت را، برق بالهاي هواپيماها را، برق آسمان سريال را در عينك خلباني قهرمانها، برق لبخند آرتيسته را در لحظهاي كه دختره را پشتِ پناه ميگرفت، چيزي از موج موج يال سفيد اسب يكهسوار را، چيزي از آن همه دلاوري و سرزندگي را كه در ميان رخوت و خفت خاكستري زندگي يك دم ميدرخشيد و باز برچيده ميشد و باز آسمانِ سياهِ سنگشده به جا ميماند، چيزي از آن جادوي جاري در تالار سينماي فقير سريال را باز بر سرهاي ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهاي ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم اين همه خوف و حقارت و غم و فقر بيامان يك ذره، يك جرعه درمان شود. اين خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتياق ميپروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شايد روياي خلبانهاي جذاب بلندپرواز را داشت) راضي كردم كه از چيزي به رنگ سياه، هرچه ميخواهد باشد، كمربند پهني برايم درست كند. بهش گفته بودم كمربند بايد به جاي قلاب كمر، چيزي، نقشي مثل يك دايرهي بزرگ داشته باشد، يك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكستهاي، و اين حلقه و صاعقه، در قبال سياهي كمربند به رنگ سفيد درخشان بايد باشد، خيلي سفيد، به رنگي كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها.
بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب ...
+ نوشته شده درپنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 8:49 توسط مجتبا آقابابایی |
ادامه ی رمان آهستگی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده درجمعه 24 اسفند1386ساعت 0:28 توسط مجتبا آقابابایی |